خورشید را حیف می آید که این روزها، هر صبح، طلوع یک سرخوردگی باشد.
دو:
نه درختان چراغ پوش وعده دهنده اند، نه لیوان های رنگی داغ، روی میز و صندلی چوبی. سرزمین موعود، کشتی گمشده ای است که خشکی را رصد نمی کند.
سه:
سرخوردگی، کلمه های یتیم من است که کودک کودک، بی نوا می شوند.
از دهها مرگ دیگر هم.
هنوز اما،
بالا و پایین رفتن حشره ای کوچک
روی دیوار،
پریشانم می کند.
رخت بدقواره ای است بر تنت.
برهنه شو!
می خواهم، زنده زنده، در آغوش بگیرمت.
زیر دستم مرگ بود،
روبرویم صورت تو.
برزخ را آن روز دیدم من.
آن روز عصر،
آن روز عصر پاییز،
دیدم من!
من بودم! خودم بودم که می گفتم عاشق زمستانم. هنوز هم هستم. عاشق زمستانم چون تابستان را بلد نیستم، رنگهایش را نمی شناسم، برهنگی اش را تمرین نکرده ام. تابستان برای من چیزی جز خمیازه کشیدن زیر خنکی کولر نبوده، چیزی جز لَختی، جز ظهرهای خشک تبدار، جز همان کمد مشکی و سورمه ای که فقط کمی نازک تر می شد بی آنکه رنگین تر شود. تابستان برایم چیزی نبوده است به جز عجز، عجز در کنار هم چیدن سرخابی و نارنجی، عجز در دست ساییدن روی بازوهای بی آستین، عجز در پا روی پا انداختن زیر دامنی که روی رانهایم می رقصد.
تابستان برای من، فقط به اندازه همان یک لیوان شربت آلبالو که رنگ ناخنهای توست، شیرینی داشته است، رنگ ناخنهای آلبالویی تو، پادشاه تابستان من!
می گفتم، صدایش هن هن می کند، حافظه اش اما نه! به یاد می آورد تمام خواستن هایش را و تمام رسیدن هایش را، و به یاد می آورد تمام دل لرزه هایش را به هنگام همان رسیدن ها؛ دل لزره هایی که کم از التهاب کشیک کشیدن های تابستانی برای گیر انداختن دخترک خانه کناری نداشته، بی آنکه نشانی از دامن چیندار و موهای بافته او داشته باشد.
نگاهت می کنم که چگونه نگاه چسبانده ای، چگونه مردمک چشمانت با بالا و پایین رفتن دستان فرتوت مرد، بالا و پایین می روند، نگاهت می کنم که چگونه گونه هایت برمی آیند از خنده ای که از لب هایت فراخ تر است، وقتی که نشان طلایی رنگ را به سینه مرد پیر می زنند. نگاهت می کنم و با خودم می گویم: اینجاست که تو از من زنده تری! درست همینجا که من به همین لیوان گرم چای بسنده می کنم و تو نمی کنی، همینجا که من از چهارشنبه به چگونه گذراندن آخر هفته فکر می کنم و تو نمی کنی و همینجا، که تو برخلاف تمامی شواهد ناگفته دیگر، از من زنده تری! می زنم پشتت و می گویم: بخند مرد آرزوهای بزرگ!
آن روز صبح که از خواب بیدار شدم - صبح بود؟ حتما صبح بود دیگر ... چون ساعت هشت بود از نوع روشنش- دیدم که خوابم، نه اینکه هنوز سرم روی بالش باشد و پاهایم را زیر پتو تکان بدهم، نه! از تخت بیرون آمده بودم، صورتم را شسته بودم و داشتیم صبحانه می خوردیم، اما من هنوز خواب بودم چون هنوز داشتم خواب می دیدم! در خواب، کره و مربا را روی نان مالیدم، لیوان داغ را در دستانم گرفتم و به اخبار گوش کردم. بعد با تو آمدم تا دم در، در خواب، و خداحافظی کردیم. باقی روز و عصر و شب را هم در خواب بودم. آخرهای شب، انقدر خوابم سنگین شده بود که دیگر می ترسیدم به چیزی دست بزنم، فکر می کردم در انگشتانم نمی ماند، چون از جنس خوابهایم است و بعد، همانطور که خواب بودم، فکر کردم چرا وقتی کوچک بودم هر چیزی را که در خواب می دیدم و خیلی دوستش داشتم محکم در دستانم می گرفتم تا صبح که از خواب بیدار شوم هنوز داشته باشمش؟ حالا اما، وحشت می کنم که به خوابهایم دست بزنم. شاید این هم قسمتی از مثلا بزرگ شدن باشد. نیمه های شب، وقتی که سرم گیج گیج از خواب بود، رفتم به سرااغ بالشم و پاهایم را زیر پتو جمع کردم. چند دقیقه گذشت ... چشمانم را که بستم، از خواب بیدار شدم.
من گاز می سابم. از هر جا کم بیاورم، گاز را می سابم. وقتی تمیز می شود، وقتی صورتم روی صفحه برق افتاده اش می افتد، من کامل می شوم. زن خانه می شوم، لایق مادر شدن، از پایان نامه میان زمین و هوا مانده ام دفاع می کنم، یک گالری باز می کنم، نقاشی دوستانم را به دیوارهایش می زنم. برای مادرم هم یک کافه کوچک باز می کنم که کیک های خانگی اش را برای آنجا بپزد. کار می کنم، کودککم را بزرگ می کنم و عصرها که خسته و کوفته روی صندلی ام پشت پنجره ولو می شوم، نگاهم گم می شود لا به لای برگهای درختان چنار شهرم.
همه این اتفاق ها می افتد، وقتی من گاز می سابم.
